|
بی شک بارها واژه سنگر ساز بی سنگر را شنیده اید. این واژه پرمفهوم به بخش عمده و قابل توجهی از رزمندگان غیور کشورمان در دوران دفاع مقدس مربوط می شود. رزمندگان "جهاد سازندگی" در طول هشت سال جنگ تحمیلی خدمات بسیار ارزشمندی را انجام داده و بی آنکه خود سنگری داشته باشند به تلاش برای ساختن سنگر برای دیگر رزمندگان می پرداختند. ساخت بسیاری از خاکریزهای مناطق عملیاتی، جاده ها و پل ها، سنگرهای گوناگون و... نتیجه تلاشهای جان فشانانه رزمندگان جهاد سازندگی بود. البته نیروهای جهاد، همزمان با مبارزه بی سلاح در جبهه ها، به سازندگی در پشت جبهه ها هم مشغول بودند و طعم خدمات جهاد سازندگی بویژه در مناطق محروم هنوز هم در کام ملت شریف ایران شیرین است.
دکتر مظفر نامدار یکی از نیروهای فعال جهاد سازندگی گیلان بود که سالهای متمادی در جهاد سازندگی به ملت و میهنش خدمت کرد و اکنون در سنگر پاسداری از حریم اندیشه های انقلاب در دانشگاه به خدمت می پردازد.
مصاحبه حاضر که سوالات آن برای کوتاهی مطلب حذف شده توسط نشریه تخصصی روایت هشتم با دکتر نامدار صورت گرفته که امروز به مناسبت 27 خرداد، سالروز تشکیل جهاد سازندگی تقدیم حضور می گردد.
از تولد در ساغریسازان تا دیپلم بانکداری سال 1335 در محله ساغریسازان رشت متولد شدم. به دلیل شرایط بد اقتصادی، کلاس هفتم ترک تحصیل کردم. بعد رفتم سراغ کار و اکثر شغل ها را تجربه کردم. هر بار که دانش آموزان را در حال رفتن به مدرسه می دیدم حسرت می خوردم تا اینکه با اجازه استاد کار لوله کشی که پیشش کار می کردم دوباره درس خواندم و سرانجام در رشته بانکداری دیپلم گرفتم به این امید که استخدام شوم اما چون این شغل خاص بود فقط آنهایی که پارتی داشتند استخدام می شدند که من نتوانستم کارمند بانک شوم. در دوران تحصیل به همراه جمعی از دوستان تئاتر بازی می کردیم که بعدها فهمیدیم به خاطر این تئاترها بدون اینکه خودمان بفهمیم در ساواک پرونده داریم زیرا از دید آنها مشکل داشت.
سرباز مبارز بعد از گرفتن دیپلم در اوائل سال 56 رفتم سربازی. شش ماه دوره آموزشی را در جهرم بودم. در آنجا خیلی به سربازها توهین می شد و فحش های رکیک می دادند. یک بار به خاطر بی عدالتی در توزیع غذا با یک افسر درگیر شدم و پانزده روز مرا به بازداشتگاه انداختند. اما در جلسه صبح گاه بعد از آزاد شدن وقتی پیش سرهنگ پادگان که اتفاقا مومن هم بود گله کردم و ماجرا را برایش شرح دادم آن افسر را در حضور جمع توبیخ کرد. در جهرم راهپیمائی های خوبی صورت می گرفت که من هم بعضا شرکت می کردم. در پایان دوران آموزشی تمام نمراتم صد شده بود و گرهبان یک شدم، برای همین با انتخاب خودم به پاسگاه مرزی آستارا رفتم. در آنجا هم با همکاری برخی دوستان شبها روی دیوارها بر علیه حکومت طاغوت، شعارنویسی انجام میدادیم. حتی چند بار این کار را بر روی دیوار منزل یکی از درجه داران شاه دوست پاسگاهمان کرده و کلی اعصابش را به هم ریختیم. یک شب گفت بایید در مقابل منزلم کشیک بدهیم تا آنهایی که شعار مینویسند را دستگیر کنیم، اما نتیجه برای ما مشخص بود. انتظارش تا نزدیکی های صبح بی نتیجه ماند. وقتی او به خانه اش رفت و ما هم مثلا به پاسگاه، دوباره روی دیوارش مرگ بر شاه نوشتیم.

بحث های داغ خیابانی من در طول خدمت خیلی کتاب مطالعه کردم. به همین دلیل بعد از پیروزی انقلاب و در جریان بحث های خیابانی مرسوم بود دوستان مرا به عنوان یکی از ایدئولوگهای خودشان بویژه در حوزه مسائل اقتصادی قبول داشتند. یادم می آید گاه که بحث های خیابانی به درگیری می انجامید من مترصد فرصتی بودم که اگر به کتابخانه ای حمله شد من از کتاب های آنجا برای مطالعه استفاده کنم.
دفتر سازندگی و عمران انقلاب در سال 1358 مجموعه ای تحت عنوان دفتر سازندگی و عمران انقلاب تشکیل شد که عمده افراد آن دانشجویان و معلمین بودند و در واقع پایه تشکیل جهاد سازندگی شد. من هم عضو همین مجموعه و نهایتا جهاد شدم و اولین بار به لشت نشاء رفتیم و انجا مشغول خدمت به مردم – البته به صورت صلواتی- شدم. در آن مقطع سپاه به عنوان چهره امنیتی و فرهنگی نظام مطرح بود و جهاد هم به عنوان چهره سازندگی آن به همین دلیل خیلی مورد مخالفت و حمله واقع می شد. ما شبها در سپاه در جمع شهدایی چون حاج محمود قلی پور، اردشیر رحمانی، بیگلو، گلستانی و... بودیم و روزها در جهاد مشغول به خدمت می شدیم. اوائل خدمت جهاد بسیاری باور نمی کردند که جهاد بتواند به سازندگی کشور بپردازد. اما جهاد توانست با یک شیوه خیلی عالی این غیر ممکن را ممکن کند. در این شیوه، مصالح و امکانات و مهندسی آورده جهاد در روستاها و شهرهای محروم بود و نیروی انسانی و کارگر هم آورده خود روستائیان. بدین طریق جهاد سازندگی توانست آن همه خدمات را در طی سالهای متمادی به میهن عزیز اسلامی ارائه دهد. و خدا نگذرد از مسئولینی که این شیوه مردمی و مفید را کنار گذاشتند. خلاصه، پس از لشت نشا در اردیبهشت سال 59 به جهاد سازندگی خشکبیجار آمدم و آنجا مشغول به خدمت شدم.
اولین اعزام به جبهه اولین اعزامم به جبهه از طریق سپاه بود که در مهر ماه 1359 به سر پل ذهاب رفتیم. در واقع ما جایگزین همین شهدای گیلانی معروف سر پل ذهاب شدیم. شهید افتخاری، تخریب را آموزش می داد و آقای امیر گل و شهید بیگلو هم بودند. سرگروه ما آقای سعید ساقی بود وقتی به سر پل ذهاب رسیدیم دشمن بعثی نتوانسته بود آن را اشغال کند. در همین زمان سه هلی کوپتر در پادگان محل استقرار ما نشستند که شهید والا مقام علی اکبر شیرودی هم خلبان یکی از آنها بود. ایشان آمد و سخنرانی کرد. سپس به اتفاق سایر همرزمانشان با شجاعت وصف ناپذیری به دشمن حمله کرده و با موشک باران آنها عملا مانع پیشروی شان شدند. به عبارت دقیق تر، وی باعث نجات سرپل ذهاب شد. ما هم همزمان جنگیدیم تا روستای داربلوط و جگرلو در زیر ارتفاعات بازی دراز، و حدود سه ماهی آنجا درگیری های پراکنده داشتیم.
گزارشگر جهاد در این ایام که ما در سرپل ذهاب بودیم، گروهی از رزمنده های مهندسی جنگ جهاد گیلان رفته بودند به سومار و اولین هسته های مهندسی جنگ را در آنجا پایه ریزی کردند پس از بازگشت از سرپل ذهاب هم به همراه تعدادی از دوستان رفتیم برای فیلمبرداری و دو ماهی آنجا بودیم. در این ماموریت من گزارشگر جهاد بودم و اردیبهشت سال 60 از آنجا برگشتیم. سپس به همراه گروهی دیگر از جهادگران مثل شهید مصطفی زمانی و شهید رشید نظری یک گروه فرهنگی از خواهران و برادران تشکیل دادیم و آنها را برای کمک به آوارگان جنگ تحمیلی به ایلام بردیم. این گروه در اردوگاه شهید مطهری ایلام، به جنگ زدگان ایلام درس می دادند. در مدتی که در آبدانان، دره شهر و... بودیم ماجرای معروف حضور بنی صدر در ایلام پیش آمد که مادر یکی از شهدا در اعتراض به سیاست های خائنانه بنی صدر، یک سیلی به گوش او زده بود. او هم از این حرکت عصبانی شد و وقتی می خواست برود، سرش خورد به بالای جیپی که قصد سوار شدنش را داشت و زخمی شد. فردای آن روز طرح عدم کفایت بنی صدر در مجلس شورای اسلامی رای آورد و او عزل شد. از این اعزام هم اواخر شهریور 60 برگشتیم.
اعزام به کردستان کم کم زمزمه برگشتن به کردستان مطرح شد. من هم که علاقه مند به جنگ های چریکی بودم، یک دوره آموزش سنگین نظامی را که برای بچه های سپاه گذاشته بودند طی کردم و بعد هم برای آزادی جاده سردشت به بانه به آنجا اعزام شدیم، این در شرایطی بود که تازه یک ماه از ازدواجم می گذشت. در جریان این عملیات که شهید صیاد شیرازی هم حضور داشتند و در اوایل سال 61 صورت گرفت ما حتی با بعضی از گروهک های مزدور ساکن در کردستان از طریق بی سیم بحث های ایدئولوژیکی داشتیم. آزاد سازی جاده بانه سردشت نزدیک به دو ماه ادامه داشت و ما با استفاده از شیوه های متفاوت جنگ های چریکی یکی پس از دیگری مناطق ایران اسلامی را از دست ضد انقلاب وابسته به شوروی و آمریکا آزاد کردیم. شیوه عملیات ها به این گونه بود که بعد از نماز مغرب و عشا در دل کوه و رودخانه و جنگل حرکت می کردیم و به آزاد سازی مناطق از دست گروهک های ضد انقلاب می پرداختیم. سردار شهید محمد بروجردی معروف هم فرماندهی عملیات را بر عهده داشتند. روزی در منطقه کوخان بانه شهید بروجردی وارد مسجد روستا شد و در جمع رزمندگان پرسیدند چه کسی کار با اسلحه پ پ ش را بلد است؟ و من هم چون در زمان شاه سرباز ژاندارمری بودم و با این اسلحه ضد سنگر انفرادی آشنایی داشتم گفتم بلدم. لذا به همراه ایشان و سردار شهید کاظمی – غیر از شهید احمد کاظمی هستند- و سایر رزمندگان به ارتفاعات دلاروژان رفتیم و درگیری سختی با ضد انقلاب پیدا کردیم. من در این درگیری یک نفر را کشتم که در تمام طول جنگ همین یک نفر بود. او هم تعداد زیادی از همرزمان مان را به شهادت رسانده بود و چون در دل کوه استتار کرده بود دیده نمی شد، اما من با یک تیر او را از پای درآوردم.
درایت شهید کاظمی خلاصه ما به حرکت مان ادامه دادیم تا به پل بزرگی در نزدیکی سردشت رسیدیم. از آنجا که در اطراف پل، خبری از ضد انقلاب نبود، شهید کاظمی به موضوع مشکوک شد و اجازه نداد ستون رزمندگان از پل عبور کند. سپس بالگردها در اطراف پل به پرواز در آمدند و گروهی هم برای شناسایی جلو رفتند که متوجه شدند زیر پل مواد منفجره کار گذاشته اند. که اگر درایت این شهید بزرگوار نبود جمع کثیری از رزمندگان مان به شهادت می رسیدند. خلاصه بعد از جمع آوری مواد منفجره وارد شهر سردشت شده و مورد استقبال گرم مردم واقع شدیم.
شهادت برادر در عملیات مسلم ابن عقیل که در سال 61 و در منطقه فکه (رقابیه) برگزار شد شرکت کردم. البته در آنجا کارهای مهندسی می کردیم، یعنی ساخت پل جاده و... در خرداد سال 62 برگشتم که نتایج کنکور هم اعلام شد و من هم که در آزمون رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران شرکت کرده بودم قبول شدم. در همین ایام برادر کوچکترم ازدواج کرد برادرم بعد از 15 روز از ازدواجش، باز هم به جبهه رفت و در عملیات والفجر 6 به شهادت رسید. البته پیکر مطهرش سال 1371 برگشت که ماجرای شهادت برادرم داستانی طولانی دارد. من هم به دلیل قبولی در دانشگاه تهران، در جهاد سازندگی تهران – ستاد مرکزی جنگ جهاد- که در میدان انقلاب بود، مشغول به خدمت شده و در بخش اعزام نیرو به جبهه فعالیت می کردم. یعنی در واقع نیروها را برای تایید صلاحیت اعزام به جبهه گزینش می کردیم.

اخراج از دانشگاه پدرم علاقه شدیدی به برادر شهیدم داشت و در نهایت هم از غصه و فراق او دق کرد و در مهر ماه 1364 به رحمت خدا رفت. همین امر تا حدودی بار مرا برای رفتن به جبهه سبک کرد، چون تا قبل از آن به دلیل شرایط پدرم کمتر می توانستم به جبهه بروم. ضمنا در همین سالها جریان مهدی هاشمی منافق در دانشکده حقوق دانشگاه تهران پیش امد و من به همراه برخی از دانشجویان از جمله دکتر غلامحسین الهام و همسرش خانم رجبی، دکتر ذاکر، دکتر موسی نجفی و... بر علیه جریان آنها مخالفت هایی کرده و برنامه هایشان را به هم زدیم. در جریان انتخابات ریاست جمهوری ما از حضرت آیت الله خامنه ای حمایت کردیم اما انجمن اسلامی دانشکده تصمیم نداشتند از ایشان حمایت کنند در جریان درگیری با باند مهدی هاشمی ما را تهدید به ترور کردند و در نهایت هم با نامه دفتر آیت الله منتظری – پدر زن برادر مهدی هاشمی- از دانشگاه اخراج شدیم که البته یک سال بعد و در پی سخنرانی آیت الله خامنه ای در این باره، اخراج ما لغو شد، هر چند تا مدتی من مجال تحصیل را پیدا نکردم.
فعالیت های جهادی در جبهه ستاد های پشتیبانی جنگ جهاد تعدادی قرارگاههای مهندسی جنگ داشت که قرارگاه رمضان، نجف، حمزه، کربلا و نوح از آن جمله بودند و هر کدام در منطقه ای از مناطق از مناطق جنوب و غرب کشور قرار داشتند. البته در این مقطع هنوز شکل گردانی نداشتند. هم کمک سپاه بودند و هم پشتیبانی ارتش را بر عهده داشتند. ضمنا جهاد، گردان مکانیزه دریا هم داشت. ساخت پل معروف خیبر و سکوهای هورالعظیم بخش کوچکی از خدمات جهاد است که رزمندگان جهاد گیلان هم در برخی پروژه های مهم مثل سکوهای هور نقش فعال داشتند. سکوهایی که قابلیت قرار گرفتن توپ وشلیک از روی انها را داشتند و هم در معرض دید دشمن نبودند. خلاصه ما در سال 1364 رفتیم عقبه ای در چوبده آبادان که روبروی بیمارستان فاطمه زهرا بود یک قرارگاه تاکتیکی هم در نهر قاسمیه داشتیم. عملیات والفجر 8 –فتح فاو- شروع شد ما هم مشغول باز کردن آب راه ها بودیم. لودر، بولدوزر، تراکتور و اینچنین ادوات مورد نیاز را هم داشتیم که من خودم هم پاره ای اوقات رانندگی این وسایل را می کردم. ضمنا برای سنگر ها پروفیل ابتکاری ساختیم. چون امکان تجهیز کامل سرپل ها نبود، ما بوسیله تراکتور وسیم بکسل، ادوات راه سازی را بردیم آن طرف آب.
گردان مهندسی رزمی جهاد بعد از والفجر 8 و فتح فاو گردان عملیاتی مهندسی رزم جهاد تشکیلات رسمی گردانی پیدا کرد و من هم شدم فرمانده گردان مهندسی جنگ جهاد گیلان، که مسئول جنگ جهاد، آقای فخرالدین حیدری – مسئول قرارگاه نجف در غرب کشور- در خرداد یا تیر 65 حکم مرا صادر کرد و تقریبا همه نیروهای گردان، گیلانی بودند. هرگردان علاوه بر معاونت های ستادی، عملیاتی و اطلاعات، دسته های مختلفی هم داشت. ما در عملیات ها، کارها و فعالیت های مهندسی انجام داده و در کنار لشکرها مامور بودیم. ضمنا بعد از عملیات ها هم برای ساخت ابنیه و خاکریزها و ... تلاش می کردیم. پس از والفجر 8 تا شهریور 65 در فاو بودیم. بعد آمدیم در طلائیه مقر رسمی جهاد. در طی این مدت با لشکرهای امام حسین و عاشورا همکاری کردیم. ضمنا سازمان رزمی جهاد گیلان از مازندران جدا و مستقل شد.
کربلای 4 حدود سه ماه قبل از عملیات کربلای 4 به ما گفتند گروهان عملیات خاکی را وارد جزیره مجنون کنید (از طلائیه) که ما هم وارد جزیره مجنون شدیم و کم کم زمزمه کربلای 4 به گوشها رسید. اما به ما ماموریت داده شد برای حضور در خرمشهر. در ایستگاه راه آهن انجا با بچه های مهندسی لشکر قدس گیلان مواجه شدیم که ظاهرا هنوز مکان مناسبی برای استقرار نداشتند. ما در جزیره ام الرصاص بودیم که عملیات کربلای 4 به صورت رعد آسایی انجام شد که متاسفانه عملیات موفقی نبود. من وقتی آمدم به ایستگاه راه آهن برای بردن امکانات که دیدم صدای تیر اندازی می آید که تعجب کردم که بچه ها گفتند عراقی ها بخشی از منطقه را گرفته اند. بسیاری از رزمندگان شهید شده و پیکرهای مطهرشان را می دیدیم. این عملیات خیلی برای ما گران تمام شد و به قول معروف اشک همه ما را در آورد. تصور می کردیم که شاید تا یک سال دیگر هم نتوانیم خودمان را باز یابیم.
کربلای 5 اما به لطف خدا در فاصله اندکی اعلام شد که قرار است عملیات کربلای 5 انجام شود. در این عملیات ما در کنار لشکرهای نجف اشرف، قمر بنی هاشم، امام حسین و مقداری هم برای لشکر عاشورا کار کردیم. سنگرهای بتنی ساختیم، جاده زدیم، خاکریز درست کردیم، سنگرهای ادوات احداث کردیم و خلاصه در مقابل دفاع متحرک عراق ما یک رزم متحرک داشتیم و قدم به قدم کار مهندسی کرده و به بچه های مهندسی چسبیده بودیم. من معتقدم ما اگر در کربلای 5 می توانستیم بصره را بگیریم آن وقت بسیاری از شهرها و مناطق عراق را هم مثل ام القصر، العماره و... را تصرف می کردیم. در این عملیات ما نیروهای بسیار خوبی همچون شهید احمدنژاد، آقا نجفی، سهیل روستا، شهید سیامک ولی پوریان و... را از دست دادیم.
قرار گاه تاکتیکی اول من در کربلای 8 – در شلمچه هم حضور داشتم و تا اول اردیبهشت سال 67 مسئولیت جنگ جهاد گیلان را داشتم. از این تاریخ جانشینی فرماندهی قرار گاه تاکتیکی کربلا در منطقه جزایر مجنون را بر عهده گرفتم که شامل چندین گردان می شد که یکی از آنها گردان گیلان بود من که رفتم قرارگاه، شهید بهرام گل آور بعنوان فرمانده گردان گیلان منصوب شد. حدود دو ماهی از این ماجرا گذشت که از تهران به من خبر دادند که متاسفانه جزایر مجنون سقوط کرده و بهرام گل آور و نیروهایش به شهادت رسیده اند و در واقع گردان رزمی جهاد گیلان از هم پاشیده بود. نحوه شهادت این شهید بزرگوار هم شنیدنی است. زیرا ما وقتی رفتیم جزایر علی رغم اینکه خیلی جستجو کردیم و خود من هم راه های آبی را به خوبی می شناختم اما اثری از بهرام ندیدم. از یکی از برادران به نام آقای اکبرزاده پرسیدم که ماجرا از چه قرار بوده؟ گفت: ما می دانستیم که نمی توانیم جزایر را نگه داریم. به شهید گل آور هم گفتیم که باید عقب نشینی کنید به او هم کد های جدید بی سیم را دادیم تا پیام های جدید را بر اساس آن دریافت کنند. اما از آنجایی که آن شهید بسیار متهور و شجاع بودند ظاهرا در درونش حاضر به عقب نشینی نشده و به همراه جمعی از همرزمانش به سمت عراقی ها یورش می برند که متاسفانه موفق نشده و به شهادت می رسند. قبل از آمدنم به مجنون از تهران به من گفتند که بودم آبادان که جریان سقوط مجنون پیش آمد. وقتی رفتم آنجا فاو هم سقوط کرد و من عملا به آبادان نرفتم.
 شهید بهرام گل آور
پایان دفاع مقدس و حضور در جبهه فرهنگی در عملیات مرصاد هم شرکت کردم. یک ماه بعد یعنی در مهر 67 رفتم آبادان و آبان از آنجا برگشتم. که در واقع دیگر جنگ تمام شده بود. سال 1368 درسم تمام شد. در سال 69 آقای فروزش وزیر جهاد سازندگی که در دوران دفاع مقدس فرمانده جنگ جهاد بود به من و جمعی از دوستان ابلاغ زد که طرح تشکیلات حراست وزارت جهاد سازندگی را بنویسیم. که ماهم این کار را کردیم و من هم شدم مدیر حراست مرکز تحقیقات مهندسی جهاد که کارهای ساخت موشک و... انجام می دادیم. حدود دو سالی در این سمت بودم و بعد شدم مدیر کل دفتر پیگیریهای ویژه وزیر جهاد و در ادامه هم مدیر کل حراست وزارت خانه شدم که از سال 72 تا 75 در این سمت بودم. بعد از طرف جهاد برای تاسیس دفتر جهاد سازندگی به پاکستان رفتم و حدود دو سالی در پاکستان بودم پس از بازگشت از پاکستانبه پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی وزارت علوم منتقل شدم ضمنا در سال 69 بدون استفاده از هرگونه سهمیه ای، در رشته فوق لیسانس علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی تهران قبول شدم و بعد هم دکتری . الان هم در پژوهشگاه علوم انسانی عضو هیئت علمی بوده و تدریس و تحقیق می کنم.
|