|
امید حسینی از وبلاگ نویسان مطرح کشور است. وی که یک گیلانی است در آخرین مطلب خود در وبلاگ آهستان شعری را به همراه عکس هایی از شهدای گیلان قرار داده است که زنده کننده یاد شهدا است. با هم می خوانیم.
یعقوب بیا که کاروان آمده است
بار بندید
غیوران دلیر // دفتر فتح، پر از نام شماست زائران حرم یار به پیش// کربلا منتظر گام
شماست 
میرسد لحظههای تلخ وداع// میرود نو بهار
خانهی من خون دل میچکد ز چشمانم // میتراود ز لب،
ترانه من از دلم میپرد پرنده شوق// در نگاهم امید
میمیرد گل من میرود چو از بر من// دل تنگم دوباره
میگیرد چون پرستو که در خزان گوید// گل و باغ و
چمن، خداحافظ! زیر لب غمگنانه میگویم: // میروی خوب من،
خداحافظ  شهید علی گلستانی، جانشین ستاد لشگر قدس گیلان
آخرین دفعه باز آمدنم یادت هست؟ // بوی
باروت و غبار بدنم یادت هست؟ وقتی از پنجره بر چشم تو می خندیدم// حالت
ساحل دریا شدنم یادت هست؟ روزی از کوچه به تو دست تکان می دادم// دست
ِ جا مانده از آن پیرهنم یادت هست؟  شهید داود حق وردیان، فرمانده گردان ویژه کربلا
لشگر قدس گیلان
خاک و انگشتر و تسبیح و پلاکی خونین //
جای خالی مرا در کفنم یادت هست؟ آخرین دفعه باز آمدنم یادت ماند// لحظه
ساده پرپر شدنم یادت هست؟  شهید داود حق وردیان، فرمانده گردان ویژه کربلا
لشگر قدس گیلان
اینجا مزار اوست این انگشتر باباست//
مادر بیا نزدیک، این جا سنگر باباست این استخوانها، این پلاک نقرهای، این
مهر// این برگهای نیمهسوز دفتر باباست 
این عکس کوچک، عکس آن روزی است که …
مادر// لب میگزد… این عکس، عکس آخر باباست  شهید حسن رضوانخواه ، فرمانده گردان کمیل لشگر
قدس گیلان
یادت میآید هرچه گم میشد، تو میگفتی//
من شک ندارم، کار کار دخترِ باباست گم کرده مادر شانزده سال است چیزی را//
اینبار اما گم شدن زیر سر باباست  شهید محمد اصغری خواه ، فرمانده گردان کمیل لشگر
قدس گیلان
در دست کودکان نجیب شهر // بس
غنچههاست تازه و نشکفته آذین کوچهها شده، ایامی است// تصویر
لالههای به خون خفته 

خوابیده ام بر شانهها و میبرندم …نه
// تابوت را من میبرم آهسته آهسته آن پیرزن، این زن به چشمم آشنا هستند//
دارم به جا میآورم آهسته آهسته خواندم پدر خالیست جایش، این خبر میریخت//
از چشمهای خواهرم آهسته آهسته 
عطر عجیبی میدهد اینجا، خدا انگار //
روح زلال خویش را بر خاک بخشیده است  شهید هادی
حسن پور، لاهیجان
بوی شلمچه
میدهد این یادگار تو// شاید خدا نشسته شبی در کنار تو یک جبهه بغض، پشت سرت در گلوی ما// بابا
شکسته تر شده در انتظار تو 
اینها که یافتید تن یوسف من است// این
بازماندهی بدن یوسف من است پیش همه عزیزترین مشتری خداست// پس سود من
فروختن یوسف من است چشمم دوباره باز شد و قصه تازهتر // این
کار، کار پیرهن یوسف من است 
اینک ای عاشقان دشت جنون// ماندهام
سوزناک داغ شما بعد از این تا که راه را گم نکنم // چشم من
مانده بر چراغ شما 
منبع: آهستان
|