لينک مقاله : http://www.gilannews.ir/maghaleh63.htmlتاريخ مطلب : دوشنبه، 10 خرداد، 1389

قهرمان یعنی این!
امید حسینی که پیشتر مطلبی از او در ستون مقالات قرار داده شده یکی از وبلاگ نویسان فعال کشور است. ایشان که گیلانی هستندبه مناسبت های مختلف گریزی به گیلان می زند. مطلب حاضر که خود آرزو کرده بود کاش قبل از تعطیلات نوروز می‌نوشت را از آنجا که به زمان و مکان خاصی احتیاج ندارد اینک تقدیم شما عزیزان می کنیم امید که یاد و خاطره شهدا همواره در ذهن و زمان ما زنده باشد.

اگر گذرتان به لنگرود افتاد، حتما به شهر کومله هم سری بزنید. این کومله گیلان البته با آن کومله کردستان فرق دارد. این کومله، نام شهری است کوچک، سرسبز و زیبا در 3 کیلومتری جنوب شهرستان لنگرود و آن یکی هم نام گروهکی است تروریستی و جنایتکار که سابقا در مناطق غربی کشور فعال بود. چه بسا سرهای بسیاری از پاسداران این کومله ما را آن کومله‌ای‌ها بریده‌اند!



 بقعه آقا سید حسن شهر کومله

اگر از این کومله زیبا به سمت کوهپایه بروید به روستای سرسبزی می‌رسید به نام «کولاک محله» که منظره‌ی زیبا و چشم نوازی دارد و از آن بلندی همه شهرستان لنگرود و کومله و مناطق اطراف آن به خوبی قابل دیدن هستند.

اینها را نوشتم که به یک اسم زیبا و ماندگار از اهالی این روستا برسم. شهید حسین املاکی، قائم مقام لشگر قدس گیلان. روستازاده‌ای که دوران کودکی و نوجوانی‌اش را در فقر مادی و محرومیت در همین منطقه سپری کرد و سرانجام به قهرمان بزرگ گیلان و ایران تبدیل شد.

درباره حسین املاکی فقط باید آنهایی حرف بزنند که روزگاری در کنارش بودند. یکی مثل من که آن روزها کم سن و سال بودم و فقط چهره‌ و لبخند زیبایش را به خاطر دارم، حرفی برای گفتن ندارم. فقط روزهایی را یادم هست که همه مردم منطقه احساس می‌کردند عزیزی را از دست داده‌اند و شهر ما بوی غربت و دلتنگی می‌داد. دیگر نه نشانی از آن مرد رشید و مهربان و بلند بالا بود و نه اثری از آن لبخند‌های  زیبا. همه اینها به خاطرات مردم تبدیل شده بود.

شهید املاکی با مسئولیت فرماندهی واحد اطلاعات و عملیات، در عملیات‌های مختلفی از جمله ثامن الائمه، فتح‌المبین، بیت المقدس، رمضان، محرم، والفجر مقدماتی ، والفجر 1 ، والفجر4 ، والفجر6 ، والفجر 8 ، والفجر9 و عملیات بدر حضور داشت. در کربلای 5، فرمانده محور عملیاتی در جزیره بوارین بود و در این عملیات بزرگ، نیروهای لشکر گیلان با موفقیت کامل، وارد شهرک دوئیجی عراق شدند. مدتی بعد فرماندهی عملیات موفقیت آمیز نصر4 را در ارتفاعات ژاژیه و شهر ماووت عراق برعهده گرفت و آنجا را هم آزاد کرد. پس از انجام این عملیات، املاکی قائم مقام لشکر قدس گیلان شد، اما ظاهر و باطنش همچنان مثل یک بسیجی عادی باقی ماند.

سرانجام این مرد بزرگ 9 فروردین سال 67 در عملیات والفجر 10 در منطقه عمومی سید صادق، بر روی ارتفاعات بانی بنوک عراق به همراه یاران و همرزمانش، مظلومانه در اثر حمله ناجوانمردانه و بمباران شیمیایی عراق به شهادت رسید و پیکر مطهرش برای همیشه بر روی ارتفاعات بانی بنوک باقی ماند.

می‌گویند آن لحظات آخر در میان جنگ و نبرد و آتش حملات شیمیایی دشمن، ناله یک بسیجی را شنید که کمک می‌خواست، حسین ماسک صورتش را برداشت و به صورت آن بسیجی بست و در نهایت هر دو شهید شدند.

در این باره آقای سیف الله طهماسبی یکی از هم رزمان شهید می گوید :« مجروحی بود که تقریبا 20 الی 30 متر با ما فاصله داشت و براثر نداشتن ماسک هراسان شده و داد می زد. حسین آقا به آن مجروح که با ما فاصله داشت و داد می‌زد نگاه کرد بعد هم مقداری به این بچه‌ها که تا چند دقیقه پیش زنده بودند و بر اثر شیمیایی شهید شده بودند خیره شد. آن وقت به طرف مجروح رفت و به او گفت: «نترس نترس » و ماسک را از صورتش درآورده و به آن مجروح که یکی از نیروهای لشکر ما بود داد و پیش ما برگشت من سریع چفیه‌ام را از گردن باز کردم و به حسین آقا دادم. مقداری آب به چفیه زدم تا گاز از آن عبور نکند بعد به سراغ ماسک رفتم بعد از تهیه ماسک متوجه شدم که حسین آقا مثل سروی که می‌خواهد بیفتد روی زانو نشست و بعد هم به سجده افتاد همه اینها در حالتی بود که نظر او به طرف دشمن بعثی بود. نفر دیگری که زنده بود و مثل من نیمه جانی در رمق داشت از پشت حسین آقا را بلند کرد و من ماسک را به صورت او زدم ولی کار از کار گذشته بود و او در نهایت ایثار و از خودگذشتگی جان به جان آفرین تسلیم کرد. الان هر وقت به آن لحظه فکر می کنم با خود می گویم با توجه به اینکه شهید املاکی میدانست آن مجروح اگر ماسک هم بزند زنده نمی ماند پس چرا ماسک خودش را به او داد و خودش به شهادت رسید. همه آنهائیکه می دانستند وجود شهید حسین املاکی چه قدر برای لشکر ضروری است همین سئوال را مطرح می کردند. آخر چرا چرا او این کار را کرد؟ فقط تنها چیزی که می توانم با آن خودم را قانع کنم این است که امام حسین فرمانده سپاه عاشورا نیز می دانست که اگر به کربلا برود شهید می شود ولی بااین وجود رفت و شهید شد تا اسلام زنده بماند حسین املاکی هم رفت تا با رفتنش و با نثار خونش بگوید ما پیروان حسین (ع ) هستیم و اما آنهائیکه زنده ماندند باید کار زینبی بکنند و گرنه یزیدیند.»

املاکی سه فرزند داشت، دو دختر و یک پسر. دختر اولش را هم 5 ماه بعد از تولدش دید! همه اینها را نوشتم تا اگر گذرتان به آن حوالی خورد، حتما سری به یادمان شهید املاکی بزنید. هرچند بدن مطهرش هرگز به وطن برنگشت.

یادم هست 9 سال پیش دقیقا در چنین روزی (یعنی 12 اردیبهشت سال 80) رهبر معظم انقلاب که به استان گیلان سفر کرده بودند، دیداری داشتند با جوانان گیلانی. در آن جلسه دختر خانمی، نوشته‌ای را خواند و از احساساتش نسبت به جوانان حزب الله لبنان و فلسطین گفت و اینکه الگوی ما آنها هستند! رهبر انقلاب هم در صحبت‌های خود اشاره‌ای به این خانم کردند و به او گفتند آن جوان لبنانی و فلسطینی الگوی خودش را جوانان ایرانی می‌داند! و بعد خاطراتی را از لحظه شهادت حسین املاکی تعریف کردند که برای همه ما جالب و شنیدنی بود:

«شهید املاکی شما؛ جانشین لشکر گیلان که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش! قهرمان یعنی این! البته هر دو شهید شدند. هم املاکی شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند اینها که از بین نمی‌روند. زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.»





    پدر و مادر شهید املاکی  بعد از سالها انتظار، امروز در کنار قبر خالی حسین و یادمان او خوابیده اند


از چپ به راست: شهید حسین املاکی، شهید مهدی خوش سیرت و شهید وحید رزاقی




    شهید املاکی و شهید خوش سیرت

کاش می دانستم این دو شهید عزیز، در کنار تصویر امام، چه پیمانی با هم بسته اند. البته فهمیدنش زیاد هم سخت نیست. آیا جز وفاداری به آرمان های امام تا آخرین لحظه حیات؟



لینک های مرتبط:

بیانات رهبر معظم انقلاب در مصلی رشت و در دیدار با جوانان

لینک دانلود فیلم:  بیانات رهبر انقلاب درباره شهید املاکی + مصاحبه ای کوتاه با شهید املاکی در جبهه های غرب کشور

کوتاه از زندگی شهید املاکی