واگویه ها یا (حکایات منظوم) اثری است از زنده یاد محمد عباسیه کهن شاعر نامدار گیلان زمین که توسط همسر آن عزیز گردآوری شده و به دوستداران شعرش عرضه گردیده. سید محمد عباسیه کهن شاعر مویه های عشق در سال 1325 در انزلی چشم به جهان گشود. پس از تحصیلات مقدماتی و اخذ دیپلم در رشتهی علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شد...
واگویه ها یا (حکایات منظوم) اثری است از زنده یاد محمد عباسیه کهن شاعر نامدار گیلان زمین که توسط همسر آن عزیز گردآوری شده و به دوستداران شعرش عرضه گردیده.
سید محمد عباسیه کهن شاعر مویه های عشق در سال 1325 در انزلی چشم به جهان گشود. پس از تحصیلات مقدماتی و اخذ دیپلم در رشتهی علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شد. اندکی بعد به دلیل حضور در مبارزات دانشجویی از دانشگاه اخراج شد. پس از آن در سال 1357 در رشته زبان و ادبیات فارسی همان دانشگاه پذیرفته شد و پس از دریافت مدرک کارشناسی به استخدام اداره آموزش و پرورش گیلان درآمد و مشغول تدریس شد و مدتی نیز ریاست آموزش و پرورش شهرستانهای تالش و فومن را بر عهده داشت.
عباسیه کهن سالها مسئول انجمن شعر حوزه هنری، اداره آموزش و پرورش گیلان، اداره ارشاد صومعه سرا و عضو شورای شعر و موسیقی صدا و سیما بود و به خاطر حشر و نشری که با جوانترها داشت، بسیاری از جوانهای شعر امروز گیلان دست پرورده تلاشهای بی دریغ اویندکه هیچگاه از خدمت به جوانان این آب و خاک دریغ نکرد و هرچه در توان داشت در طبق اخلاص نهاد.
علاوه بر چندین مجموعه شعر فارسی پژوهش های ادبی و ترانه ها و چکامه های زیبایی به زبان گیلکی از ایشان برجای مانده است.
سید محمد عباسیه کهن، در دوم تیر ماه سال 1384 پس از طی یک دوره بیماری سخت به دیدار معشوق نایل شد.
واگویه ها را انتشارات حرف نو در سال 85 و در شمارگان 1000 نسخه در 64 صفحه چاپ کرده است.
دو کودکقابوس نامه
شیخ شبلی به مسجدی میرفت
که دو رکعت نماز بگذارد
کودکی دید وقت نان خوردن
نان خشکیده با خودش دارد
کودک دیگری که منعم بود
با وی آمد سر غذا خوردن
گرچه در خوردن آشنایی نیست،
کردشان با هم آشنا، خوردن
این یکی داشت نان خشکیده
و آن دگر داشت پاره ای حلوا
کودک مستمند حلوا خواست
کودک دیگرش نداد اما...
که بگویی که من سگم ـ سگ تو ـ
(من سگم) ـ گفت طفل بیچاره
بعد از آن گفت: پارس کن ای سگ!
پارس کرد آن سگ شکمباره
همچنان بانگ کرد و حلوا خواست
شیخ هی می گیریست، می نگریست
گرد او ، راز گریه پرسیدند
به مریدان نگاه کرد و گریست
گرد او ، راز و گریه پرسیدند
به مریدان نگاه کرد و گریست
گفت : آخر به آدمی چه کند !
این طمع – با شما دمی چه کند!
گفت : اگر قانعی به نان تهی
سر به فرمان هیچ سگی ننهی
پاره ای نان و پاره ای حلوا
سگ دنیا کند تو را بپّا
پاسخ پارسا پادشاهی به پارسا ناگاه
روبرو شد بدو رسید از راه
گفت هیچت زما به یاد آری ؟
گفت گاهی خدا نبود آری