آواز رود و همزادش پرواز عنوان دو دفتر شعر از محمد حسن جهری (متخلص به آشکاری) است. آواز رود مجموعه ی ترانه های جهری است که در دو بخش و در 155 صفحه به چاپ رسیده است. دفتر پرواز نیز در بردارنده 16 غزل و 154 رباعی و دو بیتی است که جهری طی یک دهه و از سال 1372 تا سال 1382 سروده است.
محمد حسن جهری متخلص به آشکاری شاعر و داستان نویس گیلانی است که به سال 1314 در رشت متولد شد. وی که کارمند بازنشسته ثبت اسناد است فعالیت ادبی خود را از سال 1338 با شعر آغاز کرد و در دهه چهل فعالیت های ادبی خود را با انتشار نشریه بازار ویژه هنر و ادبیات و چاپ داستانهای شفا، مرخصی، تابلو، مرز، خستگی، شب و... ادامه داد
در سال 1378 اولین مجموعه داستان خود با نام آخر خط را به چاپ رساند وی دومین مجموعه داستان خود را با نام قصه ستاره ها در سال 1382 منتشر کرد.
وی همکاری با مجله گیلوا و چاپ داستان و شعر به زبانهای فارسی و گیلکی در مطبوعات محلی و کشوری را در سابقه ادبی خود دارد از آن جمله می توان به چاپ داستان در کتاب از مه تا کلمه و انتشار کتاب بنفشه گول مجموعه داستانهای گیلکی درمهر سال 84 اشاره کرد.
آواز رود و همزادش پرواز عنوان دو دفتر شعر از محمد حسن جهری (متخلص به آشکاری) است که نشر پویندگان پارس آن دو را در شمارگان دوهزار نسخه به چاپ رسانده است.
آواز رود مجموعه ی ترانه های وی است که در دو بخش و در 155 صفحه به چاپ رسیده است
دفتر پرواز نیز در بردارنده 16 غزل و 154 رباعی و دو بیتی است که جهری طی یک دهه و از سال 1372 تا سال 1382 سروده است.
از آواز رود
*
آواز رود 9
*
در جستجوی تو
عمری گذشت
آن زمان
که قامتم شکست
با موهای سپید و پریشان
در چنگ باد
ترا یافتم. که می خواندی سرود رود را
ای گریزپای همیشه سبز
دوستت دارم
برای من بمان
آواز رود 10
*
شهر سبز
شهر باران
باغ جنگل
کوه. دریا
شهر عشق
عاطفه
ایمان
پرستاره
روشن
آسمانش آبی
و زمینش
شالی
کار. زحمت
برکت. عالی
*
شهر من
پرچم برافراشته ایست
در ساحل دریای دلش
شهر آزادگی
عاشق. معشوق
شهر لیلی. مجنون
*
در حریم نفسش
رود بزرگی جاریست
چون نقره درخشان و سپید
شب و روزش
عالیست
*
شهر من
شهر یاران است
شهر آواز غم انگیز کلاغان نیست
شهر مردان
شهر اهنگ و سرود
شهر شادِ رود
شهر خندان است
*
شهر من
شهر میرزای بزرگ است
که فریادش
در جنگل
قرنها باقیست
شهر فرهنگ. ادب. تاریخ. هنر
شهر همسایه نیما
پورداود
حزین
شهر استاد معین.
*
از پرواز
*
شکار عشق
نگاه عاشق من محو چشمهای تو بود
دلم اسیر و گرفتار گریه های تو بود
در آن قفس که غریبانه گریه می کردیم
شکسته بالترین مرغ آشنای تو بود
هزار تیره شب سرد و روزهای قشنگ
اسیر گریه ی مستانه های های تو بود
کتاب چشم تو را عاشقانه می خواندم
که عاشقانه ترین شعر ماجرای تو بود
کنار غنچه لبهای تو مزار دل است
دلی که قبله عشاق با وفای تو بود
شکار عشق شدی آشکار، پنهانی
حدیث عاشق و معشوق خون بهای تو بود.
تهران 15/5/80
*
*
*
همیشه جاوید
در خاطر من همیشه جاوید تویی
در باغ دلم نهال امید تویی
من بی تو اگر تمام دنیل باشم
شب. روز. ستاره. ماه. خورشید تویی
نگفتی
مرا دیدی به چشمانت نگفتی
به موهای پریشانت نگفتی
کنار غنچه لبهای قشنگت
نشستم. راز پنهانت نگفتی
آشفته
مرا دیوانه ی روی تو کردی
شکار چشم و ابروی تو کردی
شدم آواره هر کوی و برزن
مرا آشفته چون موی تو کردی
*
در جنگل عمر کاش پروازی بود
مرغی و قناری خوش آوازی بود
ما هرچه به آواز رسا می خواندیم
جز ناله ی جغدی مگر اوازی بود
*
بهشت
درهای بهشت از طلا ساخته شد
باغش ز زمرد و حنا ساخته شد
آبش همه شیر و جویباران نقره
صد عالم عشق بهر ما ساخته شد.