|
نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران طی 31 سال حاکمیت جمهوری اسلامی ایران؛ در مصافی بی امان با اشرار و قاچاقچیان مسلح قرار دارد. مصافی که طی آن بیش از 20 هزار شهید و جانباز تقدیم انقلاب اسلامی و امنیت شهروندان ایران شده اند.
نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران طی 31 سال حاکمیت جمهوری اسلامی ایران؛ در مصافی بی امان با اشرار و قاچاقچیان مسلح قرار دارد. مصافی که طی آن بیش از 20 هزار شهید و جانباز تقدیم انقلاب اسلامی و امنیت شهروندان ایران شده اند. آنچه که در ادامه می خوانید گزارشی است واقعی از لحظاتی از یک درگیری مسلحانه با اشرار مسلح که در جنوبشرق کشور است. پنج شنبه گذشته مراسم یادواره 60 شهید مبارزه با مواد مخدر گیلان برگزار
شد، این گزارش تقدیم می شود به شهدای سرافراز نیروی انتظامی و خانواده های آنان . خونهایی که بر جاده ریخت
... دو تا از ماشین ها جلوتر رفته بودند. طرف های * هروز . عملیات دو مرتبه لغو شده بود. و حالا بار سوم بود. بچه هایی که جلوتر رفته بودند آنروز طور دیگری بودند. قبل از رفتن با بقیه عکس گرفتند. روبوسی هم کردند. با همه. و در آخر هم دو بار از زیر قرآن رد شدند. هوای غریبی بود.
داشتیم توی بیابان می رفتیم که متوجه شدیم جلویمان دو تا موتوری با چهار سرنشین دارند می روند. منطقه مسکونی بود. فقط میشد شک کرد. همین. از منطقه مسکونی گذشتیم. بچهها هنوز هم به موتوری ها مشکوک بودند. فرمانده بسیجی از پشت بیسیم مشغول صحبت بود که ناگهان شب رنگ صبح گرفت. یکی از موتوری ها برگشت و از فاصله ی 20 متری روی ماشین رگبار گرفت.
... درگیری شروع شد. دو تا از بچه ها همان لحظه ی اول مثل برگ خزان از ماشین روی جاده ی خاکی افتادند. یکی از بسیجی ها با دلاوری تیربار گرینفش را روی سقف ماشین گذاشت و شروع کرد به تیراندازی.
دقایقی بعد از اشرار دیگر خبری نبود... مثل همیشه به سوراخ خزیده بودند و گه گاه تیری می انداختند. بچه ها ولی دشت را سِیر می کردند. رگبار مسلسل و موشک آر پی جی بود که دشت را می رفت و می آمد. هُرم نفس مردانه بچه ها دشت را شرمنده کرده بود.
ماشین های پشت سر هم درگیر شدند. دو تاشان که مال بچه های خودمان بود چپ کردند. کسی شهید نشد ولی تا بود، دست و پا و صورت بود که در رفت و شکست و مجروح شد.
ته ماشین ما ولی انگار شتر کشته باشند. شیارهای آبکی خون بچه ها آرام آرام روی جاده می چکید. دو نفری که زخمی شده بودند را گذاشته بودیم ته ماشین. ناله نمی کردند. فکر می کردی شهید شده اند یا الآن دیگر شهید می شوند. فقط زیر لب گاهی آب می خواستند. نمی شد. حتی اگر کمی هم می خوردند شاید دیگر امیدی به زنده ماندنشان نبود. نه! نمی شد...
جفتشان توی راه به قول خودشان وصیت کردند. و بعد سکوت تا بعد از جراحی در بیمارستان. شکر خدا شهید نشدند.
صبح شده بود... روی جاده دو تا دریاچه خون مانده بود و کلی پوکه ی فشنگ و چندتا جعبه ی خرج آر پی جی.
هرازگاهی هم چندتا خمپاره ی رنگی در هوا منفجر می شد. بچه های شناسایی بودند که از جلوتر علامت می دادند. رفته بودند رد زنی. شاید اثری از اشرار پیدا کنند. خون بر زمین ریخته بچه ها برای مردم روستاهای کم خانوار اطراف که حالا کم کم سر و کله شان داشت پیدا می شد حکم حِرز را داشت. این را می شد از چشم های مردم فهمید. بهت زده اما مطمئن. "کسی اینجا هست که سد راه مواد مخدر می شود"
هرروز: نام منطقهای بیابانی در جنوبشرق کشور مسعود یاررضوی /الف
|